...
چه غم‌آلوده شبی بود!
وان مسافر که در آن ظلمتِ خاموش گذشت
و بر انگیخت سگان را به صدایِ سُمِ اسبش بر سنگ
بی‌که یک دَم به خیالش گذرد
که فرودآید شب را،
                       گویی
همه رؤیای تبی بود.

 

چه غم‌آلوده شبی بود!

+ نوشته شده در  2010/7/26ساعت 1:28 AM  توسط گل يخ | 

Image and video hosting by TinyPic

رفیق من سنگ صبور غمهام
به دیدنم بیا که خیلی تنهام
هیچکی نمی‌فهمه
چه حالی دارم
چه دنیای رو به زوالی دارم
مجنونم و دلزده از لیلی‌ها
خیلی دلم گرفته از خیلی‌ها
نمونده از جونی‌هام نشونی
پیر شدم پیر تو ای جونی

تنهای بی‌سنگ صبور
خونه‌ی سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نیست
موندی راه چاره نیست
اگر هیچ کس نیومد
سری به تنهایی‌ات نزد
اما تو کوه درد باش
طاقت بیار و مرد باش

...

+ نوشته شده در  2010/7/15ساعت 1:54 AM  توسط گل يخ | 

 

اتاق خالیست

 و سرد

 مثل یخچالی که بو گرفته

 و من , پشت لختم را لمانده ام به دیوار

 دیوار هم لمیده به من

 پشت به پشت ،  سرد سرد

 آدم که تنها باشد , غصه ها مثل مورچه از سر و تنش بالا می روند

 هی گاز می گیرند

 مورچه های زرد تیره با کله های بزرگ

 پشتم را می سابم به دیوار

 پشتم می خارد

...

 چیزی نمی خواستم از تمام دنیا

 دنیای به این بزرگی

 دنیای قد تمام قبرستان ها و زایشگاه ها

 و چیزهایی که بینشان است

 می خواستم کمی قدم بزنم با او

 با اوکه مهربان بود و لبخند , روی لبانش چسبیده بود و حتی

 با بوسه های محکم هم از لبانش جدا نمی شد

 او , عصاره خواسته های من بود

 نجواهایمان ساده نبود

 ساکت بود

 ساکت بودنمان تهی نبود

 سرشار بود

 نگاهمان پل بود  و حرف هایمان اشاره

  و می دانستم

....

 خدا نکند عادت کنم به گفتن

 بود , رفت , حیف

 نمی دانم معنایشان را

 گنگ است

 گنگ است و آزارم میدهد

 یک استکان چای ریخته ام برایش

 که بیاید

 و دستهایم

 که ته مایه حرارت وجودم را دمیده ام در آن

 بر گرد استکان چای

 که مبادا

 چای سرد شود

 آخر او , چای سرد دوست نداشت

 ومن , دانه دانه حبه های قند را

 تعارفش می کردم و او

 بچه گانه و سبک , می خندید

 می آید مگر نه ؟

 راه را خوب بلد است

 و چای هم که داغ است

 تا وقتی که من زنده باشم و او

 چای داغ دوست داشته باشد

 و مرا

...

 مورچه ها همه اتاق را پر کرده اند

 پلک هایم سنگین است

 می ترسم از خواب

 می ترسم از کابوس مردن لابه لای مورچه ها

 می ترسم از اینکه چای سرد شود

 و  تنم

 و او .. هنوز نیامده باشد

 عادت نمی کنم به واژه های تلخ

 تا او هست

 شیرینم

 او هست

 و من , سرشارم از حبه های قند

 از دور دست ها صدای خنده اش را می شنوم

 و زمزمه اش را

 شاید

 برای گوشی دیگر

 که نزدیک لبهای سرخش

 به کمین شکار واژه هایش ایستاده

 و او , مثل آنوقت ها

 ترانه می خواند

 و لابه لای ترانه هایش

 ریز

 می خندد

...

 رنگ پوستم پریده

 مثل تمام خواب خوشم

 مثل گنجشکی که همیشه روبروی پنجره اتاقم با جفتش قرار می گذاشت

 چیزهای خوب زود می پرد

 و وقتی هم پرید

 اوج می گیرد تا آن دور ها , دور تر از انتهای کوچه

 دور تر از انتهای آسمان

 از استکان چای , بخار بلند می شود

 و من

 اوج می گیرم به سقف اتاق

 به جایی که ترک های نمناک دارد

 و سوراخ هایی ریز برای عبور

 اولین باریست که پرواز را نمی خواهم

 کاش می شد قدم بزنم

 با او

 و هر دو

 و شاید او بر شانه هایم

 پرواز کنیم

 اما

 دیگر انگار

 چای

 سرد شده است

 افسوس  ...

 می دانم او

 چای سرد

 دوست ندارد

 و

 مرا

 نیز ....

 .. 

+ نوشته شده در  2009/7/25ساعت 3:14 AM  توسط گل يخ | 

+ نوشته شده در  2008/7/30ساعت 1:45 AM  توسط گل يخ | 

 

مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمی
 روی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیوار
 یک جایی شبیه دل خودش ،
 کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید ،
 کفشهایش را گذاشت زیر سرش ، کیسه را کشید روی تنش ،
 دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش ،
 خیابان ساکت بود ،
 فکرش را برد آن دورها ، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد
 در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ، خنده ها را میدید و صورت ها را
 صورتها مات بود و خنده ها پررنگ ،
 هوا سرد بود ، دستهایش سرد تر ،
 مچاله تر شد ، باید زودتر خوابش میبرد
 صدای گام هایی آمد و .. رفت ،
 مرد با خودش فکر کرد ، خوب است که کسی از حال دلش خبر ندارد ،
 خنده ای تلخ ماسید روی لبهایش ،
 اگر کسی می فهمید او هم دلی دارد خیلی بد میشد ، شاید مسخره اش می کردند ،
 مرد غرور داشت هنوز ، و عشق هم داشت ،
 معشوقه هم داشت ، فاطمه ، دختری که آن روزهای دور به مرد می خندید ،
 به روزی فکر کرد که از فاطمه خداحافظی کرده بود برای آمدن به شهر ،
 گفته بود : - بر میگردم با هم عروسی می کنیم فاطی ، دست پر میام ...
 فاطمه باز هم خندیده بود ،
 آمد شهر ، سه ماه کارگری کرد ،
 برایش خبر آوردند فاطمه خواستگار زیاد دارد ، خواستگار شهری ، خواستگار پولدار ،
 تصویر فاطمه آمد توی ذهنش ، فاطمه دیگر نمی خندید ،
 آگهی روی دیورا را که دید تصمیمش را گرفت ،
 رفت بیمارستان ، کلیه اش را داد و پولش را گرفت ،
 مثل فروختن یک دانه سیب بود ،
 حساب کرد ، پولش بد نبود ، بس بود برای یک عروسی و یک شب شام و شروع یک کاسبی ،
 پیغام داد به فاطمه بگویند دارد برمیگردد
 یک گردنبند بدلی هم خرید ، پولش به اصلش نمی رسید ،
 پولها را گذاشت توی بقچه ، شب تا صبح خوابش نبرد ،
 صبح توی اتوبوس بود ، کنارش یک مرد جوان نشست ،
 - داداش سیگار داری؟
 سیگاری نبود ، جوان اخم کرد ،
 نیمه های راه خوابش برد ، خواب میدید فاطمه می خندد ، خودش می خندد ، توی یک خانه یک اتاقه و گرم
 چشم باز کرد ، کسی کنارش نبود ، بقچه پولش هم نبود ، سرش گیج رفت ، پاشد :
 - پولام .. پولاااام ،
 صدای مبهم دلسوزی می آمد ،
 - بیچاره ،
 - پولات چقد بود ؟
 - حواست کجاست عمو ؟
 پیاده شد ، اشکش نمی آمد ، بغض خفه اش می کرد ، نشست کنار جاده ، از ته دل فریاد کشید ،
 جای بخیه های روی کمرش سوخت ،
 برگشت شهر ، یکهفته از این کلانتری به آن پاسگاه ،
 بیهوده و بی سرانجام ، کمرش شکست ،
 دل برید ،
 با خودش میگفت کاشکی دل هم فروشی بود ،
 ...
 - پاشو داداش ، پاشو اینجا که جای خواب نیس ...
 چشمهاشو باز کرد ،
 صبح شده بود ،
 تنش خشک شده بود ،
 خودشو کشید کنار پله ها و کارتن رو جمع کرد ،
 در بانک باز شد ،
 حال پا شدن نداشت ،
 آدم ها می آمدند و می رفتند ،
 - داداش آتیش داری؟
 صدا آشنا بود ، برگشت ،
 خودش بود ، جوان توی اتوبوس وسط پیاده رو ایستاده بود ،
 چشم ها قلاب شد به هم ،
 فرصت فکر کردن نداشت ،
 با همه نیرویی که داشت خودشو پرتاب کرد به سمت جوان دزد ،
 - آی دزد ، آیییییی دزد ، پولامو بده ، نامرد خدانشناس ... آی مردم ...
 جوان شناختش ،
 - ولم کن مرتیکه گدا ، کدوم پولا ، ولم کن آشغال ...
 پهلوی چپش داغ شد ، سوخت ، درست جای بخیه ها ، دوباره سوخت ، و دوباره ....
 افتاد روی زمین ،
 جوان دزد فرار کرد ،
 - آییی یی یییییی
 مردم تازه جمع شده بودند برای تماشا،
 دستش را دراز کرد به سمت جوان که دور و دور تر میشد ،
 - بگیریتش .. پو . ل .. ام
 صدایش ضعیف بود ،
 صدای مبهم دلسوزی می آمد ،
 - چاقو خورده ...
 - برین کنار .. دس بهش نزنین ...
 - گداس؟
 - چه خونی ازش میره ...
 دستش را گذاشت جای خالیه کلیه اش
 دستش داغ شد
 چاقوی خونی افتاده بود روی زمین ،
 سرش گیج رفت ،
 چشمهایش را بست و ... بست .
 نه تصویر فاطمه را دید نه صدای آدم ها را شنید ،
 همه جا تاریک بود ... تاریک .
 .........
 همه زندگی اش یک خبر شد توی روزنامه :
 - یک کارتن خواب در اثر ضربات متعدد چاقو مرد .
 همین ،
 هیچ آدمی از حال دل آدم دیگری خبر ندارد ،
 نه کسی فهمید مرد که بود ، نه کسی فهمید فاطمه چه شد
 مثل خط خطی روی کاغذ سیاه می ماند زندگی ،
 بالاتر از سیاهی که رنگی نیست ،
 انگار تقدیرش همین بود که بیاید و کلیه اش را بفروشد به یک آدم دیگر ،
 شاید فاطمه هم مرده باشد ،
 شاید آن دنیا یک خانه یک اتاقه گرم گیرشان بیاید و مثل آدم زندگی کنند ،
 کسی چه میداند ؟!
 کسی چه رغبتی دارد که بداند ؟
 زندگی با ندانستن ها شیرین تر می شود ،
 قصه آدم ها ، مثل لالایی نیست
 قصه آدم ها ، قصیده غصه هاست ...

+ نوشته شده در  2008/7/27ساعت 2:3 AM  توسط گل يخ | 

من پر از ترسم این روزها

 گاهی وقتها سر را هم توی جاده های پر از پیچ و خم ، حواسم می پرد لب دیوارهای سنگی باغ های انار
 پاهایم که چشم ندارد
 می ترسم برود روی جوانه تازه روییده ای
 که دست هایش را به نیاز رو به آسمان بلند کرده

 یا بخورد به تکه سنگی که دلش پر از درد سنگ بودن است
 من حواسم گاهی پرت می شود توی زلالی آب
 می ترسم آن لحظه , در بین راه , شیشه های نازک حضوری را بشکند
 من دورم را هاله ای کشیده ام از  " آهای , حواست باشد " ولی

 وقتی گوش نمی کند به حرفم , وقتی تنهایم می گذارد , جایش را ترس می گیرد و شرم

 من می ترسم ,
 گاهی وقت ها سایه ام , می دود دنبال پروانه ها
 من می مانم و حجم خالی " تن " بودنم , روحم که سایه ای ندارد

 خیلی وقت ها , خیلی چیزها را ندیده ام
 دروغ چرا ؟
 دیده ام و ساده انگارانه عبور کرده ام
 کم کم یادم می آید
 نمی دانم آن وقت ها حواسم کجا می رود
 شاید هم حواسم هست و من نیستم

 من مدیونم
 مدیون تمامی لبخندهای خشکیده بر لب

 مدیون تمامی اشک های فروخورده در بغض
 مدیون تمام بودن هایی که باید می بود و نبودم

 من چقدر بدهکارم
 ترسم که بی دلیل نیست
 هنوز راه هست و , هنوز سنجاقک حواس من , گیر می کند به شاخه های بین راه
 دل کندن از تماشای جلبک های کنار رودخانه , مثل کندن پوست سرخ سیب , درد دارد
 ولی سفر , این چیزها که , حالی اش می شود
 چاله چوله های آب را که می بینم , کف دستم سر می خورد روی زلالی اش
 حس سرد و با طراوتی دارد , دستم را که می خوام بلند کنم , گونه های نرم آب , به سختی از حرارت  دستم , دل می کنند
 حواس آدم همینطوری پر و بال می گیرد و می رود
 مثل کبوتری که می رود ,  ولی باز به خانه بر می گردد
 مهم همان وقت نبودنش است ,

 حواس آدم نیست که  آدم عاشق می شود وگرنه , اگر حواس باشد
 عاشقی بی معنیست ...
 من وقتی فهمیدم عاشقم که حواسم دو کوچه آنطرف تر , داشت زیر قطره های درشت باران قدم می زد
 همان کوچه ای که روی دیوار کاهگلی اش بوته ای از یاس دارد پر از دانه های سفید
 از این جا تا دو کوچه آنطرف تر که می رفتم دنبال حواسم بود که سرعت عبورم نرمش نگاهی را فشرد در خودش

 نگاهی که بدرقه رفتنم بود

گیر کرد لابه لای خطوط عجول رفتنم , گره خورد و شکست در خودش
 نگاهش گرم بود و نوازشگر , یک لحظه زودگذر بود شاید , شاید هم سالهای سال انگار
 آشنا بود به گمانم , کجا دیده بودمش ؟
 شاید میان صدفی در عمیق ترین جاهای اقیانوس خیالم
 شاید هم لابه لای مرجان های خوابم
 حواسم که برگشت , ندیدمش !

 جای بودنش یک رد آبی مانده بود و یک سبد عطر سیب

 ترسم که بیهوده نبود
 دیگر ندیدمش ...
 تنها غریبه ای که آشنا بود برایم

 میان تمام آشنایان غریبه

 باید بروم تا انتهای بودنم

 باید برم تا مرز رفتن

 شاید همین جا باشد

 بوی عطر سیب می آید ...

 

+ نوشته شده در  2008/1/7ساعت 1:21 AM  توسط گل يخ | 

( عکس از نازنين )

خانه هنوز هست

اما آدم‌هایش مرده‌اند

یا شاید

( باید این‌طور می‌گفتم: )

خانه ویران شده‌است

اگرچه آدم‌ها هنوز هستند

نه

( این‌طور هم نشد )

خانه هنوز هست

آدم‌ها هم زنده‌اند

اما در این میانه

چیزی غایب است انگار

( نمی‌دانم )...

 
+ نوشته شده در  2007/12/26ساعت 5:54 PM  توسط گل يخ | 

وصیت من به تو
یک چشمک است
هر جا که رفتی
هر جا که بودی
هنگام پاشیدن آب به صورت
که زلال می شود دل آدم
برای من در آینه
چشمک بزن
آینه راز دار من است
بگذار تا آخر دنیا
خیال کنم
چشم چپت در آینه
دیوانه ی من است

...

+ نوشته شده در  2007/12/24ساعت 0:52 AM  توسط گل يخ | 

 

دو ساعت است که باران می بارد .

 سرم سنگين است
 سرم را روی شانه زانوهايم که می گذارم ياد چيزهای خوب می افتم
 چه احساس خوبی دارد ياد چيزی های خوب افتادن
 مثل افتادن توی حوض در يک روز تابستانی
 نگاهم مثل پروانه ای سرگردان در اتاق پرواز می کند
 تارهای عنکبوت پير که به قد پدربزرگ سن دارد پروانه نگاهم را در بند می کشد
 تار عنکبوت !

 اين عنکبوت ها خيلی تنهايند
 من احساس می کنم اين تارها را برای اين گسترده اند که عشق را صيد کنند
 و شايد هم اين تارها امتداد اشک عنکبوت هاست
 چشم هايم تار می بيند
 تار عنکبوت را تار ديدن خيلی جالب است
 نگاهم را تکان می دهم
 عنکبوت با نمی دانم چند پايی که دارد از سوراخ سرک می کشد بيرون
 با چشم های درشتش تارهای در هم پيچيده اش را می کاود
 باز غمگين می رود توی سوراخ
 شايد داشته داستان می نوشته برای کسی !
 عنکبوت ها با آن همه دست و پايشان کارشان برای نوشتن آسان است
 باران میبارد بيرون مثل ستاره
 قطره های باران که می خوردند زمين می گويند شالاپ
 من زبانشان را می فهمم
 شالاپ يعنی اوخ
 طفلکی های حيوانکی ...
 چترم خدابيامرز می گفت قطره های باران همه شان دخترند
 شايد به خاطر اينکه عاشق شده بود بيچاره
 يکبار يادم می آيد من و چترم با هم زير باران گريه کرديم
 چه حالی دارد زير باران گريه کردن
 خرتوخری می شود که نگو
 همه چيز با هم قاطی می شود
 اشک های شور من و قطره های شيرين باران و اشک های تلخ چتر
 بعضی آدم ها از خنديدن, اشک توی چشمشان جمع می شود
 من از گريه کردن خنده جمع می شود توی دهنم.
  چقدر پر از حرفم من امروز
 عمو جهانگیر می گفت آدم اول بايد فکر کند بعد حرف بزند
 از آن روز هر وقت فکر می کنم که بعد حرف بزنم حرفم نمی آيد
 همش فکر می کنم با خودم
 يکی هم توی خودم هست که حرف می زند
 نمی دانم که کی هست
 ولی يکنفر هست که خيلی مثل خودم می ماند
 جلوی آينه که می ايستم پشت سرم قايم می شود ناقلا
 من چقدر دلم امشب ترانه می خواهد
 چقدر غم گين بودن بد است ها
 همه چی گين بودن بد است اصلا
 آدم بغضش از دلش بالا می آيد
 ولی خب رقصيدن ترانه می خواهد
 مثل بوسه که لب می خواهد
 باز گفتم بوسه  ...  دهنم طعم مورچه گرفت
 بلند می شوم
 دور خودم می چرخم
 بگذار بچه سوسک ها به من بخندند
 دوش حمام را عشق است که مرا به خود می خواند
 همينطور می چرخم
 شنيده بودم يک فرقه ای هستند که دور خودشان که می چرخند خدا را می بينند
 آن موقع فکر می کردم چه خدای شيطانی است اين خدا
 حالا دارم يک چيزهايی حس می کنم
 حالا ديگر خودم نمی چرخم
 همه می چرخند
 عنکبوت و تارش , پنجره های باکره , آينه دودی , ديوارهای دراز
 خدا کو پس؟
 نمی آيی بیرون از پس اينها ؟
 يک لحظه می خواهم بايستم

 ولی نمی شود
 ها ... يک چيزی ... يک چيزی
 آ.... تند تر بايد بچرخم
 صدای ترانه می آيد
 ديم رام رارام , ديم رام را رام
 چقدر خوب است
 سرم به يک سو خم می شود و چشمانم بسته است
 می رقصمو می رقصم
 می چرخمو می چرخم

 ديوانه ی  ديوانه
 مستانه ی  مستانه
 ...
 صورتم خيس است
 خدا مثل باران می ماند
 خدا مثل ... مثل ... مثل .... باران می بارد .

 

+ نوشته شده در  2007/10/4ساعت 1:33 AM  توسط گل يخ | 

ترا گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
و اینسان خواب ها را با تو زیبا می کنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب
تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب
حضور- ام را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب
دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی

که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب

+ نوشته شده در  2007/9/28ساعت 3:37 AM  توسط گل يخ | 
 
 
 
وقتی من اشکهای سردم را پشت لبخندهای تو پنهان کردم
نمیدانستم
با کدوم حرف
با کدوم جمله
سکوت کهنه ی واژه های ذهنم را برايت بشکنم .
میدانی
اینروزها دیگر
تنها تو هستی
که میدانی
چگونه لبخندهای احمقانه ام
نفس میکشند.

.
مثل امتداد نگاه من
که هنوزهم خاليست ,
امتداد نگاهم
مثل اسمان روزهای اخر پاییز
خاکستریست .

دیگز خاکستری را دوست ندارم
خاکستریها را هم دوست ندارم.

من ازصورتهای خاکستری میترسم
صورتهای خاکستری
که پشت نقابهای سياه و سفيدشان,
دوستت دارم ها را فراموش کرده اند ...
...
.
میخواهم بروم...
میخواهم مثل خيابانها
که هيچ سقفی بر سر ندارند
هيچ سقفی روی سرم نباشد...
..
.
میخواهم
دستهایم ر
محکم در جیبهایم فرو کنم
و
بروم
تا که گم شوم
ان
دورها

..
.
بروم..
جايی
که
نورها
دورند،
آدمها
دورند ،
و قدمهایم دیگر
روی زمين نیست .

گوشهایم هيچ صدايی نمیشنوند ،
چشمهایم هيچ تصويری را نمیبينند ,
هيچ رنگی ،
هيچ صدايی ..
..
.
میخواهم
مثل یک بی خیال
دستهایم را محکمتر در جیبهایم فرو کنم
سوت بزنم
وفقط
بروم...

...
..
جايی که حتی
پشت بلندترين خوابهای تو هم
پيدا نشوم..
...
..
.
 
+ نوشته شده در  2007/9/20ساعت 3:11 AM  توسط گل يخ | 

 



میدانی
ان روزها
پشت ديوارها ,
در پس کوچه ها ی بن بست ,
که ادمها
پشت ضربان ثانيه هایش فراموش می شدند ,
تنها نبض زندگيت بود
که در اين هجوم مردگی ,
روياهای نيمه جانت را می بوسيـــد
وبا چشمانت دلت را توجيه می کرد
که زندگی با تمام کثافتهایش هنوزهم زيباست ..

حالا رفته ای
همانجایی که شاید همه چيز آبیست ...
همانجایی که نفسهایت دیگر توجيه زندگی نيست
از هر طرف نگاه میکنی
ديواری نيست
حصاری نيست ...

و شر ِ شب های سیاه از سرت گذشته است...
اهمانجایی که در آن
ماه با چراغ های خاموش کاری ندارد
همانجایی که شبهایش
آسمان بی ستاره است
که شاید
انتهايش به ماه ختم شود..
..
.
همانجایی که جايی چشمی منتظر
گامهای خسته ات را طلب می کرد
و دستانش را بر تو بخشيده بود.....
شايد مهم نبود ,
که کسی ,
در پشت ماه,
انتظارت را می کشید يا نه
تورفتی
بی هراس از سياهی خورشيد
و سردی ماه
..
.
تورفتی
بی آنکه
حتی
به رسيدن بيانديشدی
..
.
بدرود .

+ نوشته شده در  2007/9/15ساعت 5:14 AM  توسط گل يخ | 
 

من
ديدم
ديدم
ادمهايي كه ايدز دارند چقدر تنهايند
و حس
كردم
انهايي كه ايدز ندارند
چقدر تنهاتر ...
من ديدم
ديدم
ادمهايي كه ايدز دارند مرده اي فراموش شده اند
و حس كردم
حس كردم
انهايي كه ايدز ندارد زنده اي فراموش شده اند
كه هر روز
تنها ميميرند
..
.

+ نوشته شده در  2007/9/15ساعت 4:50 AM  توسط گل يخ |