<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>گل يخ</title>
<link>https://matthew.blogfa.com</link>
<description>...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 26 Jul 2010 00:28:11 +0100</lastBuildDate>
<item>
<title>چه غم‌آلوده شبی بود!</title>
<link>https://matthew.blogfa.com/post/67</link>
<description>چه غم‌آلوده شبی بود! وان مسافر که در آن ظلمتِ خاموش گذشت و بر انگیخت سگان را به صدایِ سُمِ اسبش بر سنگ بی‌که یک دَم به خیالش گذرد که فرودآید شب را، گویی همه رؤیای تبی بود. چه غم‌آلوده شبی بود!</description>
<pubDate>Mon, 26 Jul 2010 00:28:11 +0100</pubDate>
<dc:creator>matthew</dc:creator>
<guid>matthew.blogfa.com/post/67</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://matthew.blogfa.com/post/66</link>
<description>رفیق من سنگ صبور غمهام به دیدنم بیا که خیلی تنهام هیچکی نمی‌فهمه چه حالی دارم چه دنیای رو به زوالی دارم مجنونم و دلزده از لیلی‌ها خیلی دلم گرفته از خیلی‌ها نمونده از جونی‌هام نشونی پیر شدم پیر تو ای جونی تنهای بی‌سنگ صبور خونه‌ی سرد و سوت و کور توی شبات ستاره نیست موندی راه چاره نیست اگر هیچ کس نیومد سری به تنهایی‌ات نزد اما تو کوه درد باش طاقت بیار و مرد باش ...</description>
<pubDate>Thu, 15 Jul 2010 00:54:51 +0100</pubDate>
<dc:creator>matthew</dc:creator>
<guid>matthew.blogfa.com/post/66</guid>
</item>
<item>
<title>دیگر انگار ...</title>
<link>https://matthew.blogfa.com/post/65</link>
<description>اتاق خالیست و سرد مثل یخچالی که بو گرفته و من , پشت لختم را لمانده ام به دیوار دیوار هم لمیده به من پشت به پشت ، سرد سرد آدم که تنها باشد , غصه ها مثل مورچه از سر و تنش بالا می روند هی گاز می گیرند مورچه های زرد تیره با کله های بزرگ پشتم را می سابم به دیوار پشتم می خارد ... چیزی نمی خواستم از تمام دنیا دنیای به این بزرگی دنیای قد تمام قبرستان ها و زایشگاه ها و چیزهایی که بینشان است می خواستم کمی قدم بزنم با او با اوکه مهربان بود و لبخند , روی لبانش چسبیده</description>
<pubDate>Sat, 25 Jul 2009 02:14:00 +0100</pubDate>
<dc:creator>matthew</dc:creator>
<guid>matthew.blogfa.com/post/65</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://matthew.blogfa.com/post/64</link>
<description></description>
<pubDate>Wed, 30 Jul 2008 00:45:00 +0100</pubDate>
<dc:creator>matthew</dc:creator>
<guid>matthew.blogfa.com/post/64</guid>
</item>
<item>
<title>قصه آدم ها ، قصیده غصه هاست ...</title>
<link>https://matthew.blogfa.com/post/63</link>
<description>مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمی روی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیوار یک جایی شبیه دل خودش ، کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید ، کفشهایش را گذاشت زیر سرش ، کیسه را کشید روی تنش ، دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش ، خیابان ساکت بود ، فکرش را برد آن دورها ، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ، خنده ها را میدید و صورت ها را صورتها مات بود و خنده ها پررنگ ، هوا سرد بود ، دستهایش سرد تر ، مچاله تر شد ، باید زودتر خوابش میبرد</description>
<pubDate>Sun, 27 Jul 2008 01:03:44 +0100</pubDate>
<dc:creator>matthew</dc:creator>
<guid>matthew.blogfa.com/post/63</guid>
</item>
<item>
<title> میان تمام آشنایان غریبه</title>
<link>https://matthew.blogfa.com/post/62</link>
<description>من پر از ترسم این روزها گاهی وقتها سر را هم توی جاده های پر از پیچ و خم ، حواسم می پرد لب دیوارهای سنگی باغ های انار پاهایم که چشم ندارد می ترسم برود روی جوانه تازه روییده ای که دست هایش را به نیاز رو به آسمان بلند کرده یا بخورد به تکه سنگی که دلش پر از درد سنگ بودن است من حواسم گاهی پرت می شود توی زلالی آب می ترسم آن لحظه , در بین راه , شیشه های نازک حضوری را بشکند من دورم را هاله ای کشیده ام از &quot; آهای , حواست باشد &quot; ولی وقتی گوش نمی کند به حرفم , وقتی</description>
<pubDate>Mon, 07 Jan 2008 00:21:00 +0100</pubDate>
<dc:creator>matthew</dc:creator>
<guid>matthew.blogfa.com/post/62</guid>
</item>
<item>
<title>آدم‌ها هنوز هستند</title>
<link>https://matthew.blogfa.com/post/61</link>
<description>( عکس از نازنين ) خانه هنوز هست اما آدم‌هایش مرده‌اند یا شاید ( باید این‌طور می‌گفتم: ) خانه ویران شده‌است اگرچه آدم‌ها هنوز هستند نه ( این‌طور هم نشد ) خانه هنوز هست آدم‌ها هم زنده‌اند اما در این میانه چیزی غایب است انگار ( نمی‌دانم )...</description>
<pubDate>Wed, 26 Dec 2007 16:54:00 +0100</pubDate>
<dc:creator>matthew</dc:creator>
<guid>matthew.blogfa.com/post/61</guid>
</item>
<item>
<title>وصیت</title>
<link>https://matthew.blogfa.com/post/60</link>
<description>وصیت من به تو یک چشمک است هر جا که رفتی هر جا که بودی هنگام پاشیدن آب به صورت که زلال می شود دل آدم برای من در آینه چشمک بزن آینه راز دار من است بگذار تا آخر دنیا خیال کنم چشم چپت در آینه دیوانه ی من است ...</description>
<pubDate>Sun, 23 Dec 2007 23:52:45 +0100</pubDate>
<dc:creator>matthew</dc:creator>
<guid>matthew.blogfa.com/post/60</guid>
</item>
<item>
<title>خدا مثل باران می ماند...</title>
<link>https://matthew.blogfa.com/post/59</link>
<description>دو ساعت است که باران می بارد . سرم سنگين است سرم را روی شانه زانوهايم که می گذارم ياد چيزهای خوب می افتم چه احساس خوبی دارد ياد چيزی های خوب افتادن مثل افتادن توی حوض در يک روز تابستانی نگاهم مثل پروانه ای سرگردان در اتاق پرواز می کند تارهای عنکبوت پير که به قد پدربزرگ سن دارد پروانه نگاهم را در بند می کشد تار عنکبوت ! اين عنکبوت ها خيلی تنهايند من احساس می کنم اين تارها را برای اين گسترده اند که عشق را صيد کنند و شايد هم اين تارها امتداد اشک عنکبوت هاست</description>
<pubDate>Thu, 04 Oct 2007 00:33:09 +0100</pubDate>
<dc:creator>matthew</dc:creator>
<guid>matthew.blogfa.com/post/59</guid>
</item>
<item>
<title>وصیت نامه ...</title>
<link>https://matthew.blogfa.com/post/58</link>
<description>ترا گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب و اینسان خواب ها را با تو زیبا می کنم هر شب مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب حضور- ام را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب</description>
<pubDate>Fri, 28 Sep 2007 02:37:12 +0100</pubDate>
<dc:creator>matthew</dc:creator>
<guid>matthew.blogfa.com/post/58</guid>
</item>
</channel>
</rss>
