رویاهای کودکی...

می دونی وقتی بزرگ شم می خوام چی کار کنم ؟
اولش ميرم سر كار ، بعدش پولامو جمع مي كنم. بعدش يه آپارتمان كوچولو می گيرم. يه واحد سی متری كه همش يه اتاق داشته باشه. كفش بايد سنگ باشه. از اون سنگا كه آدم نگاش می كنه سردش می شه.بعد در اتاقشو بر می دارم. در توالتشم بر می دارم. فقط برای خونه ام يه ضبط می گيرم. ولی نمی خوام براش فرش بگيرم. يعنی هيچی براش نمی گيرم. يه خونه ی خالی خالی. با يه قفسه خيلی كوچيك كه توش فقط چند تا كتاب جا بشه.خونه بايد طبقه آخر باشه. ديواراشم خودم رنگ می كنم. زنگ خونه رو قطع مي كنم تا هيچ وقت نفهمم كه كسي اومده پشت در. تلفن هم براش نمی گيرم. دوست دارم يه شومينه كوچولو هم داشته باشه. بعدش اون كاغذ كه با قهوه رنگش كرده بودی و چند ساليه که پيداش نمی كنم ، پيداش می كنم و می زنم به ديوار. بعدش روي ديوار با ذغال نقاشي می كنم. يه چراغ خواب كوچولو هم می گيرم كه نورش آبي متمايل به سورمه ای باشه. ديگه هم به جز اون چراغ خوابه هيچی روشن نباشه. بعدش دوباره نقاشی می كنم . دوباره رو كاغذ واسه خودم می نويسم. می دونی وقتی بتونم اينجا رو بگيرم و اينجوری درستش كنم كلی خوشحال ميشم ...
وقتي عصرا از سر كار بر می گردم و در خونه رو می بندم ديگه برام مهم نيست اونور در چند ميليون نفر دارن چی کار میکنن . ديگه برام مهم نيست. می رم روی سنگا دراز می كشم. چشمامو می بندم هر چی بخوام گوش می دم. به هيچ كس هم آدرس خونمو نمي دم. ديگه هم با كسی حرف نمی زنم. هيچ كسم دعوت نمی كنم. پيش هيچ كسم نمی رم. تو خيابونا هم راه نمی رم .
ولی خونه ام باز يه چيزی كم داره ! يه كليد ديگه می سازم ، ميدم بهت. تا هر وقتی كه كلی دلت گرفته بود و دلت تنگ شده بود . خودت بيای پيشم. درو باز كنی ، بعدش بيای كنارم روی سنگهای سرد دراز بكشی. بعدش چون انقدر اونجا موندم كه ياد گرفتم همش سكوت كنم وقتی بغلم مي كني ديگه حرف نمی زنم ديگه هم تو بغلت تكون نمی خورم همون جوری كه تو دوست داشتی . بعدش فقط بلند ميشم شومينه رو روشن مي كنم تا سردت نشه. بعدش برمی گردم پيشت. بعدش آروم تو بغلم مي خوابی. منم تا صبح بيدار می مونم تا نگات كنم. بعدش وقتی سحر ميشه خوابم مي بره . صبح كه ميشه تو زودتر بيدار مي شی . بلند مي شی ميری يه چيزس واسه صبحونه درست می كنی. بعدش در خونه رو آروم باز مي كنی ميری معلومم نيست كه دوباره كي بر مي گردی. بخاطر همين وقتی بيدار شم ديگه غصه نمی خورم كه بايد بهت بگم خداحافظ. ديگه هم چون نمی دونم كی ميای احتياج به ساعت ندارم. مثل بارونای پاييز كه آدمو خبر نمي كنن يهو مي بينی خيس شدی و خبری از بارون نيست.
همين ...
ياد باد آن که مرا ياد کند