اي هستي من ومستي


 هستي چه بودقصه پررنج وملالي
كابوس پرازوحشتي اشفته خيالي
اي هستي من ومستي تو اقسانه اي غم اقزا
كوفرصتي كه تالذتي بريم از شب وصالي
زهستي نصيبم بود دردبي نهايت
چنان ني ندارم سرشكوه وشكايت
چرا اين غمي افامت  گزيده دريا بنه خروشان
گريزازمه هم جون من ساغري بزن ساغري بنوشان
هستي چه بودقصه پررنج وملالي
كابوس پرازوحشتي اشفته خيالي
اي دل چه زجانم خواهي
اي غم زچه جانم كاهي
ترسم كه جهاني سوزدازدل
چوبرارم اهي

به دلم نرودنه تمناباشد

 چه كنم كه جهان همه رويا باشد
بگذرزجهان همچون من
افشان به جهاني دامن
بزمت
سيه اما سازد جمع دگران را روشن
هستي چه بودقصه پررنج وملالي
كابوس پرازوحشتي اشفته خيالي

رفتم رفتم و بار سفر بستم

 

 رفتم رفتم و بار سفر بستم
با تو هستم هركجا هستم
از عشق تو جاودان ماند ترانه من
با ياد تو زنده ام ، عشقت بهانه من

 پيدا شو چو ماه نو، يك شب به خانه من
تاريزد گل از رخت ، در آشيانه من
رفتم و بار سفر بستم، با تو هستم هركجا هستم!
آهم را مي شنيدي، به حال زارم مي رسيدي
نازت را مي خريدم، تو ناز من را ميكشيدي

 به خدا كه تو از نظرم نروي
چو روم ز برت ، ز برم نروي
رفتم و بار سفر بستم، با تو هستم هزكجا هستم
اگر مراد ما برآيد چه شود؟ شب فراق ما سر آيد چه شود؟
به خدا كس ز حال من خبر نشد
كه به جز غم نصيبم از سفر نشد
رفتم و بار سفر بستم، با تو هستم هركجا هستم

رفتم رفتم رفتم رفتم

آخرین تلاش

 

این آخرین تلاشمه
واسه بدست آوردنت
باور کن این قلب و نرو
این التماس آخره
چقدر می خوای تو بشکنی
غرور این شکسته رو
هر چی میخوای بگی بگوووووو
اما بهم نگو برووو
این دل و عاشقش نکن اگه منو
دوست نداری
راحت بگو اگه می خوای
قلبه منو جا بذاری
دلم پر از شکایته
اما صدام در نمیاد
می ترسم از دست بری
کاری ازم بر نمیاد
این آخرین تلاشمه
واسه بدست آوردنت
باور کن این قلب و نرو
این التماس آخره
چقدر می خوای تو بشکنی
غرور این شکسته رو
هر چی میخوای بگی بگو
اما بهم نگو برو
***نرو نذار که بعد از این دنیا به عشق شک بکنه....هر کی دلش جای دیگست عشق و بخواد ترک بکنه
نفس زدم از ته دل ..معصوم این قلب به خدا...نذار بشه محال واسش باور عشق آدما****
مرگ دلم پایه توآه
اگه ازش حذرکنی
لب تر کنی رفیقتم
کافیه با ما سر کنی
مرگ دلم پایه توآه
اگه ازش حذرکنی
لب تر کنی رفیقتم
کافیه با ما سر کنی
این دل و عاشقش نکن اگه منو
دوست نداری
راحت بگو اگه می خوای
قلبه منو جا بذاری
دلم پر از شکایته
اما صدام در نمیاد
می ترسم از دست بری
کاری ازم بر نمیاد

بي تار و پود...

 

 

در بيداري لحظه ها

پيكرم كنار نهر خروشان لغزيد.

مرغي روشن فرود آمد

و لبخند گيج مرا بر چيد و پريد.

ابري پيدا شد

و بخار سر شكم را در شتاب شفافش نوشيد.

نسيمي برهنه و بي پايان سر كرد

و خطوط چهره ام را آشفت و گذشت.

درختي تابان

پيكرم را در ريشه سياهش بلعيد.

طوفاني سر رسيد

و جا پايم را ربود.

***

نگاهي به روي نهر خروشان خم شد:

تصويري شكست.

خيالي از هم گسيخت.

*****

سهراب

من غريبه ديروزم...

من غريبه ديروزم ، آشناي امروز وفراموش شده فردا .... پس درآشنايي امروز مينگرم تا در فراموشي فردا يادم كني.
 
 
نمي نويسم ..... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني! حرف نمي زنم .... چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي! نگاهت نمي کنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني! صدايت نمي زنم ..... زيرا اشک هاي من براي تو بي فايده است! فقط مي خندم ...... چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام
 
 
لحظه در سوگ تو غمناكترين مرثيه را مي خواند و تو آواز بزرگ جهش حنجره را به گلو خشكاندي
و تو هر گز نگشادي قلمت را به هواداري دل و به افسانه سپردي تو مرا ...