میخواهم بروم...

 
 
 
وقتی من اشکهای سردم را پشت لبخندهای تو پنهان کردم
نمیدانستم
با کدوم حرف
با کدوم جمله
سکوت کهنه ی واژه های ذهنم را برايت بشکنم .
میدانی
اینروزها دیگر
تنها تو هستی
که میدانی
چگونه لبخندهای احمقانه ام
نفس میکشند.

.
مثل امتداد نگاه من
که هنوزهم خاليست ,
امتداد نگاهم
مثل اسمان روزهای اخر پاییز
خاکستریست .

دیگز خاکستری را دوست ندارم
خاکستریها را هم دوست ندارم.

من ازصورتهای خاکستری میترسم
صورتهای خاکستری
که پشت نقابهای سياه و سفيدشان,
دوستت دارم ها را فراموش کرده اند ...
...
.
میخواهم بروم...
میخواهم مثل خيابانها
که هيچ سقفی بر سر ندارند
هيچ سقفی روی سرم نباشد...
..
.
میخواهم
دستهایم ر
محکم در جیبهایم فرو کنم
و
بروم
تا که گم شوم
ان
دورها

..
.
بروم..
جايی
که
نورها
دورند،
آدمها
دورند ،
و قدمهایم دیگر
روی زمين نیست .

گوشهایم هيچ صدايی نمیشنوند ،
چشمهایم هيچ تصويری را نمیبينند ,
هيچ رنگی ،
هيچ صدايی ..
..
.
میخواهم
مثل یک بی خیال
دستهایم را محکمتر در جیبهایم فرو کنم
سوت بزنم
وفقط
بروم...

...
..
جايی که حتی
پشت بلندترين خوابهای تو هم
پيدا نشوم..
...
..
.
 

همانجایی که  چشمی منتظربود.....


 



میدانی
ان روزها
پشت ديوارها ,
در پس کوچه ها ی بن بست ,
که ادمها
پشت ضربان ثانيه هایش فراموش می شدند ,
تنها نبض زندگيت بود
که در اين هجوم مردگی ,
روياهای نيمه جانت را می بوسيـــد
وبا چشمانت دلت را توجيه می کرد
که زندگی با تمام کثافتهایش هنوزهم زيباست ..

حالا رفته ای
همانجایی که شاید همه چيز آبیست ...
همانجایی که نفسهایت دیگر توجيه زندگی نيست
از هر طرف نگاه میکنی
ديواری نيست
حصاری نيست ...

و شر ِ شب های سیاه از سرت گذشته است...
اهمانجایی که در آن
ماه با چراغ های خاموش کاری ندارد
همانجایی که شبهایش
آسمان بی ستاره است
که شاید
انتهايش به ماه ختم شود..
..
.
همانجایی که جايی چشمی منتظر
گامهای خسته ات را طلب می کرد
و دستانش را بر تو بخشيده بود.....
شايد مهم نبود ,
که کسی ,
در پشت ماه,
انتظارت را می کشید يا نه
تورفتی
بی هراس از سياهی خورشيد
و سردی ماه
..
.
تورفتی
بی آنکه
حتی
به رسيدن بيانديشدی
..
.
بدرود .

چقدر تنهاتر ...

 

من
ديدم
ديدم
ادمهايي كه ايدز دارند چقدر تنهايند
و حس
كردم
انهايي كه ايدز ندارند
چقدر تنهاتر ...
من ديدم
ديدم
ادمهايي كه ايدز دارند مرده اي فراموش شده اند
و حس كردم
حس كردم
انهايي كه ايدز ندارد زنده اي فراموش شده اند
كه هر روز
تنها ميميرند
..
.

اسمون

 

 

هی
تو
اسمون
اينقد رو سر ما نشاش...

 

  

خداحافظ    !!!

 

چه ميهمانان بي دردسري هستند مُردگان !
نه به دستي ظرفي را چرك مي كنند
نه به حرفي دلي را آلوده
تنها به شمعي قانعند
و اندكي سكوت

 و  یک  صدا  که  در  افق  سرد

                                                  فریاد  زد  :

                                                               خداحافظ    !!!