میدانی
ان روزها
پشت ديوارها ,
در پس کوچه ها ی بن بست ,
که ادمها
پشت ضربان ثانيه هایش فراموش می شدند ,
تنها نبض زندگيت بود
که در اين هجوم مردگی ,
روياهای نيمه جانت را می بوسيـــد
وبا چشمانت دلت را توجيه می کرد
که زندگی با تمام کثافتهایش هنوزهم زيباست ..

حالا رفته ای
همانجایی که شاید همه چيز آبیست ...
همانجایی که نفسهایت دیگر توجيه زندگی نيست
از هر طرف نگاه میکنی
ديواری نيست
حصاری نيست ...

و شر ِ شب های سیاه از سرت گذشته است...
اهمانجایی که در آن
ماه با چراغ های خاموش کاری ندارد
همانجایی که شبهایش
آسمان بی ستاره است
که شاید
انتهايش به ماه ختم شود..
..
.
همانجایی که جايی چشمی منتظر
گامهای خسته ات را طلب می کرد
و دستانش را بر تو بخشيده بود.....
شايد مهم نبود ,
که کسی ,
در پشت ماه,
انتظارت را می کشید يا نه
تورفتی
بی هراس از سياهی خورشيد
و سردی ماه
..
.
تورفتی
بی آنکه
حتی
به رسيدن بيانديشدی
..
.
بدرود .