هديه يک دوست

دل دخترک شیشه ای بود،همچون یک بلور زیبا بود
دل دخترک صاف بود بی هیچ نقش و نگاری بر روی آن
اما دخترک همیشه غمگین و افسرده بود ،بی هیچ امید و آرزویی
ناگهان یک روزکه خورشید بر زمین اشعه های طلایی اش راهدیه می کرد
مردی از جنس عشق و طراوت به دیدن دختر ک آمد .
مرد آمده بود تا با قلم عشق بر روی دل دخترک طرحی از شوق و شادی رسم کند
روزهای زیادی گذشت آن دو سنگ صبور هم شدند .
در روزهای خندیدن ،در روزهای گریستن
آن دو باهم به شهر رویا ها سفر کردند ، آن دو باهم حسی نو را تجربه کردند .
حسی متفاوت با همه احساسها ، حسی که به آنها لذت به اوج رسیدن را بخشیده بود.
دل مرد بزرگ بود و دریایی که همه غصه ها را در دلش پنهان می کرد .
دخترک هر شب قبل از خواب دعا می کرد ....
مرد حرفهایش از جنس عشق بود و دخترک کلمات محبت آمیز نثار جمله های عاشقانه مرد می کرد .
دخترک نمی دانست که جملات عاشقانه با کلمات محبت آمیز متفاوت است .
دخترک نمی دانست که دوست داشتن از عشق بالاتر است .
آن دو همه چیز را ابدی می دانستند ....
اما روزی طوفانهای سهمگین به وزیدن گرفتند .
وبعد از طوفان تنها ویرانه ای باقی مانده بود
مرد در این طوفان گم شده بود و دخترک تنها شده بود
دخترک اندیشید که همه چیز را در خواب دیده است .
ولی دخترک یادگاریها و خاطرات زیادی از مرد را به یاد داشت
وتنها یک نشانه جاویدان از مرد ؛ دخترک می دانست که:
مرد در 30_7_2006 عاشقی را از خدا به امانت گرفته بود .
روزهای زیادی از افسانه آنها می گذرد ...
وهنوز دخترک با آمدن جمعه جمله ای را زیر لب تکرار می کند.
تو هم با او همراه شو .
نازنین یارم به رسم عاشقیت هزارسال پاینده باشي

 

وسعت تنهايي...

اکنون اتاقم پر از تنهایی ست و تک ضربه های ساعت روی دیوار برایم شعررفتن را می خوانند.
یاد تو باز هم در ذهنم غوغا می کند با چشمان مضطربم رفتن تو را نگاه می کنم، وقتی با نگاهم از خم کوچه های سردو تاریک تورا التماس می کنم تو پاسخ تمام دلواپسی هایم را در یک لبخندکمرنگ خلاصه می کنی و من دوباره
در برزخ باورهایم گم می شوم
من از تو با پنجره های ساکت سخن می گویم اما پنجره ها برایم طرحی از تنهایی می کشند
بی تو دلم از تمام زیبایی ها گرفته است. من در لحظه های دوباره در انجماد رویای بی سرانجام در سکوت مرگبار خیالم من می میرم ، بهارم از تو خالی است من با خیال مهربانی هایت گریه خواهم کردامشب به یاد تو می نگارم و می دانم که
رفته ای ، از رفتن تو قرن هاست که می گذرداما من به تنهایی خاموش هنوز عادت نکردم
تو رفته ای شاید برای همیشه، باز هم دست های نیمه مرده ام نا تمام ماند از طراوت دست های مهربانت.
من اکنون تباه شدنم را در لحظه های عاشق شدن تو برای دیگری می بینم
همیشه در میان سطور شکسته دفترم کمیاب ترین واژه من بر فراز تپه های همیشه سبزایستاده ام

آنجایی که لحظه های دلسپردن مان آغاز شد،

 آنجا که دوست داشتن ها رنگی تازه داشتند...