سرنوشت من است...

چرا مثل هميشه
صدای قلب بي قرارم
به گوش قلم و کاغذ نمي رسد.؟!
گويي در قفس سينه،
زنداني ِ ديوارهای سنگي تنهايي شده است.
نمي دانم.
شايد
بي رمق تر از آن است که
برای رقص قلم ترانه ای بسازد.
ديگر حتي چرکنويس هايم هم
پاکِ پاکند!
دوست داشتن ِ تو
قلبم را آنقدر خسته کرده که
شايد ديگر دوست داشتن را فراموش کند.
قلبم هميشه بي قرار بود.
گويي هميشه منتظر لحظه ی بي تو بودن بود.
گويي به دلش برات شده بود!
هميشه مي گفت روزی،
روزگار تنهايش مي گذارد.
مي گفت که،
روزهای خوش
ابر بهاری ِزندگي من هستند.
آنقدر نمي مانند که از ماندنشان لذت ببری.
هميشه مي گفت
مي دانم بي تو بودن
سرنوشت من است.
اما با اين همه نمي توانست
از تو خداحافظي کند.
فراموش کردنت
سخت تر از آني ست که
در توان بي قراری های قلب بي قرار من باشد.
حالا مي فهمم که
چرا ديگر صدای قلب بي قرارم را نمي شنوم...
تو صدای تپيدن آن بودی...همين..!

چترم مرده بود...

 

داشتم در دريای افکارم غوطه می خوردم بعد از ظهر

سرد بود آبش کمی

شنا هم بلد نبودم

خدا را شکر که عمقش زياد نبود

صدای در که آمد هم خيس بودم هم لخت

کسی داشت به در می کوبيد

باران می باريد بيرون

نگاه هراسيده ام افتاد به جسد بو گرفته چتر

از پنجره داد زدم:

- ها ؟

کلمات پيچ در پيچ خورده و نامفهوم در حنجره ام گير کرده باز

من حس می کنم در مغز هر آدمی جايی وجود دارد که احساساتش را تبديل به واژه می کند

اين جای مغز من مشکل دارد انگار

مثل گير کردن می ماند در گل چون خر

تازه خر که در گل می ماند عرعر می کند

من فقط گفتم : - ها ؟

خاک بر سرم

صدای کوبيده شده بر در قطع شد

صدايی وزيد بر من که :

- کسی در خانه نيست انگار ؟

صدا مثل نوازشی بود که بر سری کشيده می شود

من مثل يک تصور مبهم از تمام تنهايی ها گنگ بودم

- مهمان نمی خواهيد ؟

دست پاچه و کودکانه وار ( اين اصطلاحات مخصوص من است ) پريدم از پنجره

- چرا به خدا می خواهم خب .

مهمان خوب است ,

دستانم عجول تر از من چسبيد بر در

در قفل بود

گفتم :

- کليد نداری تو ؟

صدای خنده می آمد .

با سر کوبيدم به قفل .

کوبيدن خوب است , فقط کمی درد دارد

قفل ، زبانه در کامش کشيده و دهان باز نمی کرد !

- باز نمی کنيد ؟

سرم خيس بود از رنگ قرمز

گفتم:

- می شود من در بزنم , شما باز کنيد ؟

و کوبيدم به در مثل ديوانه ها

تق تق تق

صدای خنده می آمد

نه , می رفت

صدای خنده انگار دور میشد

بوی چتر مرده می آمد

و بوی باران خيس خورده

روی سينه ام چيزی تکان می خورد

نگاه کردم ديدم کليد پدر سوخته خودش را از گردنم دار زده

آخرين نفس هايش بود

کندمش از ريسمان

انداختمش در کام قفل

صدايی آمد قييژژ وار

در باز شد

سرم را مثل جوجه ای که از تخم سر بدر می کند از در بدر کردم

باران می باريد بيرون

آن دورها نقطه ای می خنديد ... شايد هم گريه می کرد !

کوچه چپ چپ نگاهم کرد

دير آمدن خيلی بد است

مثل زود مردن می ماند

در رابستم

بيرون باران می باريد و من

چترم مرده بود.

ترا من چشم در راهم...

اگر تو بازنگردي...

 

 

 

براي او كه آرزو مي كردم خواننده شعرم باشد

« راستي شعر مرا مي خواند ؟ »

************************

اگر تو باز نگردي

قناريان قفس، قاريان غمگين را

كه آب خواهد داد

كه دانه خواهد داد ؟

***

اگر تو بازنگردي

بهار رفته،

- در اين دشت بر نمي گردد

به روي شاخه گل،

غنچه اي نمي خندد

و آن درخت خزان ديده تور سبزش را

به سر نمي بندد

***

اگر تو باز نگردي

كبوتران محبت را

شهاب ثاقب دستان مرگ خواهد زد

شكوفه هاي درختان باغ حيران را

تگرگ خواهد زد

***

اگر تو بازنگردي

به طفل ساده خواهر

كه نام خوب تو را

ز نام مادر خود بيشتر صدا زده است

چگونه با چه زباني به او توانم گفت

كه برنمي گردي

و او كه روي تو هرگز نديده در عمرش،

دگر براي هميشه تو را نخواهد ديد

و نام خوب تن در ذهن كودك معصوم

تصوري ست هميشه،

- هميشه بي تصوير

- هميشه بي تعبير

***

اگر تو بازنگردي

نهالهاي جوان اسير گلدان را

كدام دست نوازشگر آب خواهد داد

چه كس به جاي تو آن پرده هاي توري را

به پشت پنجره ها پيچ و تاب خواهد داد

***

اگر تو بازنگردي

اميد آمدنت را به گور خواهم برد

و كي نمي داند

كه در فراق تو ديگر

چگونه خواهم زيست

چگونه خواهم مرد

 

براي او كه آرزو مي كردم خواننده شعرم باشد

چرا عاشق چرا شیدا شدم من...

در این دنیاتک و تنها شدم من
گیاهی در دل صحرا شدم من
چو مجنونی که از مردم گریزد
شتابان در پی لیلا شدم من

چه بی اثر می خندم
چه بی ثمر می گریم
به ناکامی چرا رسوا شدم من
چرا عاشق چرا شیدا شدم من

من آن دیر آشنا را میشناسم
من آن شیرین ادا را می شناسم
من آن زود آشنا را می شناسم
محبت بین ما کار خدا بود
از اینجا من خدا را می شناسم

چه بی اثر می خندم
چه بی ثمر می گریم
به ناکامی چرا رسوا شدم من
چرا عاشق چرا شیدا شدم من

خوش آن روزی
که این دنیا سر آید
قیامت با قیام محشر آید
بگیرم دامن عدل الهی
بپرسم کام عاشق کی بر آید

چه بی اثر می خندم
چه بی ثمر می گریم
به ناکامی چرا رسوا شدم من
چرا عاشق چرا شیدا شدم من

درخت پير

 

 

درخت پير

 

 

درختي خشک و بي برگم

که برگهام رو زمين خفته

خزون و باد پاييزي

تمومه هستي مو برده

اگر هستيم همه رفته ولي يادت هنوز مونده بياد لحظه آخر چشام چشم انتظار مونده...

چه شبها که به ياد تو من از سرما گذر کردم همه شاخ و همه برگم نثار عشق تو کردم...

ولي افسوس که عشق تو

برام مثل يه رويا بود

تن سرد تبر اومد مصيبت از همون جا بود

تبر زد ضربه اي بر تو نمي ديد چشم خونبارم

تبر را من ندا دادم

مگر جنس تو از ما نيست؟

صدا زد اي درخت پير, منم روزي چو تو بودم

مخور غصه امروز و که فردا مثل من باشي

دريغا لحظه آخر صداي از تو نشنيدم

دلم مي خواست که مثل تو زمين را بوسه مي کردم

خدا داند که اين نوبت چه موقع مي رسد بر من

اميد من به آن روز است

خدا حافظ درخت من...

من و پائيز ...

 

 

تو هم، همرنگ و همدرد مني اي باغ پائيزي !

تو بي برگي و منهم چون تو بي برگم

چو مي پيچد ميان شاخه هايت هوي هوي باد ـ

بگوشم از درختان هاي هاي گريه مي آيد

مرا هم گريه ميبايد ـ

مرا هم گريه ميشايد

كلاغي چون ميان شاخه هاي خشك تو فرياد بردارد

بخود گويم كلاغك در عزاي باغ عريان تعزيت خوان است

و در سوك بزرگ باغ، گريان است

***

بهنگام غروب تلخ و دلگيرت ـ

كه انگشتان خشك نارون را دختر خورشيد ميبوسد

و باغ زرد را بدرود ميگويد ـ

دود در خاطرم يادي سيه چون دود ـ

بياد آرم كه: با « مادر » مرا وقتي وداع جاوداني بود

و همراه نگاه ما ـ

غمين اشك جدائي بود و رنج بوسه بدرود .

***

تو هم، همرنگ و همدرد مني اي باغ پائيزي !

دل هر گلبنت از سبزه و گلها تهي مانده ـ

و دست بينواي شاخه هايت خالي از برگ است

تنت در پنجه مرگ است

مرا هم برگ و باري نيست

ز هر عشقي تهي ماندم

نگاهم در نگاه گرم ياري نيست.

***

تو از اين باد پائيزي دلت سرد است ـ

و طفل برگها را پيش چشمت تير باران ميكند پائيز

كه از هر سو چو پولكهاي زرد از شاخه ميريزند

تو ميماني و عرياني ـ

تو ميماني و حيراني .

***

الا اي باغ پائيزي

دل منهم دلي سرد است

و طفل برگهاي آرزويم را

دست نااميدي تير باران ميكند پائيز

ولي پائيز من پائيز اندوه است ـ

دلم لبريز اندوه است .

چنان زرينه پولكهاي تو كز جنبش هر باد ميبارد ـ

مرا برگ نشاط از شاخه ميريزد

نگاه جانپناهي نيست ـ

كه از لبهاي من لبخند پيروزي بر انگيزد

***

خطا گفتم، خطا گفتم

تو كي همرنگ و همدرد مني اي باغ پائيزي ؟!

ترا در پي بهاري هست ـ

اميد برگ و باري هست

همين فردا ـ

رخت را مادر ابر بهاري گرم ميشويد ـ

نسيم باد نوروزي ـ

تنت را در حرير ياس مي پيچد ـ

بهارين آفتاب ناز فروردين ـ

بر اندامت لباس برگ ميپوشد ـ

هنرور زرگر ارديبهشت از نو ـ

بر انگشت درختانت نگين غنچه ميكارد ـ

و پروانه، مي شبنم ز جام لاله مينوشد ـ

دوباره گل بهر سو ميزند لبخند ـ

و دست باغبان گلبوته ها را ميدهد پيوند .

در اين هنگامه ها ابري بشوق اين زناشودي ـ

به بزم گل، تگرگ ريز، جاي نقل ميپاشد ـ

و ابري سكه باران به بزم باغ ميريزد

درختان جشن مي گيرند

ز رنگارنگ گلها ميشود بزمت چراغاني

وزين شادي لبان غنچه ها در خنده ميآيد

بهاري پشت سر داري ـ

تو را دل شادمان بايد

***

الا اي باغ پائيزي !

غمت عزم سفر دارد

همين فردا دلت شاد است ـ

ز رنج بهمن و اسفند آزاد است

تو را در پي بهاري هست

اميد برگ و باري هست

ولي در من بهاري نيست

اميد برگ و باري نيست .

***

تو را گر آفتاب بخت نوروزي

لباس برگ ميپوشد

مرا هرگز اميد آفتابي نيست

دلم سرد است و در جان التهابي نيست

تو را گر شادمانه ميكند باران فروردين ـ

مرا باران بغير از ديده تر نيست .

تو را گر مادر ابر بهاري هست ـ

مرا نقشي ز مادر نيست .

***

تو كي همرنگ و همدرد مني اي باغ پائيزي ؟!

تو بزمت ميشود از تابش گلها چراغاني

ولي در كلبه تاريك جان من ـ

نشان از كور سوئي نيست

نسيم آرزوئي نيست

گل خوش رنگ و بوئي نيست

اگر در خاطرم ابريست ابر گريه تلخست ـ

كه گلهاي غمم را آبياري ميكن شبها

اگر بر چهره ام لبخند مي بيني

مرا لبخند انده است بر لبها

تو كي همرنگ و همدرد مني اي باغ پائيزي ؟!

 مهدي سهيلي

هنوز هم دوستت دارم ای نامهربان ترین مهربان دنیا

 

و آن روز که دست های دلم را به سوی دروازه دلت باز می کردم ،
هرگز نمی دانستم که با آغوشی باز دل مهربونت را برای دل اسیر من هدیه می کنی و
سه حرف زیبای عشق را زمانی برای من معنا خواهی کرد .
اما کاش می دانستم ...
ولی ، ولی حالا چه کنم ؟
چه کنم با این همه عشق و دوری تو...دوست داشتن تو...وحالا هم نامهربونی تو .
آن روز که می خواستیم و با هم عهد کردیم که مهربانی را به دوستان نامهربان بیاموزیم ،
هرگز نمی دانستم زمانی تنهاترین و بزرگ ترین
حرف ما برای دوستان مهربان بی وفایی و نامهربونی و آخر هم جدایی خواهد بود .
آری ،
آن روز که من از بین این همه گل ، گلی مثل تو را از شاخه درخت تنومند زندگی جدا کردم
و می خواستم آن را برای همیشه در کنار خود
و به یاد تو در باغچه خشک دلم بکارم ،
هرگز نمی دانستم که تو زمانی گلم را با بی وفایی از من خواهی گرفت .
می دانی ، آن روز که آرزوی پرواز با تو را در خیال خام خود تصور می کردم ،
هرگز نمی دانستم که عاقبت روزی پر پرواز من را می شکنی
و مرا به ژرف ترین جای دنیا رهنمون می سازی .
و سرانجام آن روز ، آن روز که من و تو بودیم و ما بود ،
برای من روز عشق بود ، روز زندگی بود . آری ، آن روز بهترین روز دنیا بود .
این را بدان :
که آن روز ، آخر روزهای به یاد ماندنی سال نام گرفت
و در تقویم زندگی من برای همیشه جاودان خواهد ماند .
حرف آخر را می گم و مثل آن روز به سرزمین مهربانی ها فرار می کنم :
هنوز هم دوستت دارم ای نامهربان ترین مهربان دنیا

مهمانی

 
 

 

 

از پس آبراه آمده بودم آبراهی که راه خود را گم کرده بودند
آمدم و تو را به باغ چشمانم مهمان کردم
تو را به مهمانی رنگ و آب و گل
نسیم به بازی مژگانم آمد
و تو آرامتر از نسیم
همه میدانند آری همه میدانند
که این باغ هرگز مهمانی نداشته است
در نهرهای اشتیاق
در جویبارهای جنون
با من زمزمه کردی
چیزی شبیه عشق را
یا اینکه من اینگونه پنداشتم
سکوت را از روحم برگرفتم
در وفای درختی نشستیم
سخن از شکوفه و ستاره و ققنوس بود
در آرزوی شنیدن آوای بهار نبودم
در پی آن نبودم که آینه شوی یا آتش
درپی آن نبودم
آه میشنوی ... نسیم باز میوزد
ابرهای گمشده در انتظارند
و تو.....تو هنوز نمیدانی این باغ هرگز مهمانی نداشته است!

يادمان باشد...

يادمان باشد حرفي نزنيم كهبه كسي بر بخورد...
 نگاهي نکنيم كهدلي كسي بلرزد...
راهي  نرويم كه بي راه باشد...
خطي ننويسيم كه آزار دهد كسي را....
يادمان باشد كه روز و روزگار خوش است ....وتنها دل ما دل نيست....
يادمان باشد جواب كينه را با كمتر از مهر و جواب دو رنگي را با كمتر از صداقت ندهيم....
يادمان باشد بايد در برابر فريادها سكوت كنيم....و براي سياهي ها نور بپاشيم....
يادمان باشد از چشمه.....درسِِ خروش بگيريم.....
و از آسمان درسِ پـاك زيستن.........
يادمان باشد سنگ خيلي تنهاست... يادمان باشدبايد با سنگ هم لطيف رفتار كنيم مبادا دل تنگش بشكند ..... يادمان باشد...

اشک من بدرقه راهت باد

رفتنت را ديدم
تو به من خنديدي
آتش برق نگاهت دل من آتش زد
و مرا در پس يک بغض غريب
در ميان برهوتي تاريک
پشت يک خاطره سرد و تهي
با دلي سنگ رهايم کردي
و تو بي آنکه نگاهي بکني به دل خسته و آزرده من
رفتنت را ديدم
تا به آنجا که نگاهم سو داشت
و تو در آخر اين قصه تلخ محو شدي
باورم نيست که ديگر رفتي
اشک من بدرقه راهت باد

عشق دو حرفی

 

همیشه خسته از روزای برفی
عشق پریشون شده ی دو حرفی
گفته بودم اگه دلت گرفته است
کنج دلم جا واسه ی دلت هست
شاید دلت خواست و پاهات نیومد
یا شاید هم دلت باهات نیومد
هرچی که بود بذار که گفته باشم
هرجا که هست دلت منم باهاشم
عشقت گذشته از پل دشت پر از گلایول
گمشده ی دو حرفی خسته ی روز برفی
گفته باشم هنوزم اگه دلت گرفته است
بیا که کنج قلبم جا واسه ی دلت هست
حالا که تقویم من زمستوناش زیاده
تو کوچه های سردش همیشه برف و باده
باید بیای ببینم بهار خنده هاتو
بیا بذار تموم شه روزای برفی باتو
رنگ غمو به شعر شادم زده
دشت پر از گلایول غمزده
دلم میخواد خودت بیای ببینی
نبض منو قلب تو باهم زده
عشقت گذشته از پل دشت پر از گلایول
گمشده ی دو حرفی خسته ی روز برفی

.....

 

تو با منی هر جا برم مهر تو بند جونمه عشقت نمیره از سرم تو پوست استخونمه
یه دم که نبینمت یه دنیا دلتنگت می شم نگاه دریایی تو ، آبی رو اتیشم
واست دلم
واست تنم
واست تمام زندگیم از تو دوباره من شدم با تو تموم شد خستگیم
نم نم بارون چشام گواه عشق پاکمه
هم نفس قسمت من دوست دارم یه عالمه قشنگترین خاطرهام باتو و از تو گفتن
ارامش وجود من صدای تو شنفتنه

نم نم بارون چشام گواه عشق پاکمه
هم نفس قسمت من دوست دارم یه عالمه قشنگترین خاطرهام باتواز تو گفتن
ارامش وجود من صدا تو شنفتنه

تو با منی هر جا برم مهر تو بند جونمه عشقت نمیره از سرم تو پوست استخونمه
یه دم گه نبینمت یه دنیا دلتنگت می شم نگاه دریایی تو ، آبی رو آتیشم
واست دلم
واست تنم
واست تمام زندگیم
از تو دوباره من شدم با تو تمام شد خستگیم