|
از پس آبراه آمده بودم آبراهی که راه خود را گم کرده بودند آمدم و تو را به باغ چشمانم مهمان کردم تو را به مهمانی رنگ و آب و گل نسیم به بازی مژگانم آمد و تو آرامتر از نسیم همه میدانند آری همه میدانند که این باغ هرگز مهمانی نداشته است در نهرهای اشتیاق در جویبارهای جنون با من زمزمه کردی چیزی شبیه عشق را یا اینکه من اینگونه پنداشتم سکوت را از روحم برگرفتم در وفای درختی نشستیم سخن از شکوفه و ستاره و ققنوس بود در آرزوی شنیدن آوای بهار نبودم در پی آن نبودم که آینه شوی یا آتش درپی آن نبودم آه میشنوی ... نسیم باز میوزد ابرهای گمشده در انتظارند و تو.....تو هنوز نمیدانی این باغ هرگز مهمانی نداشته است! | |