خدا مثل باران می ماند...
دو ساعت است که باران می بارد .
سرم سنگين است
سرم را روی شانه زانوهايم که می گذارم ياد چيزهای خوب می افتم
چه احساس خوبی دارد ياد چيزی های خوب افتادن
مثل افتادن توی حوض در يک روز تابستانی
نگاهم مثل پروانه ای سرگردان در اتاق پرواز می کند
تارهای عنکبوت پير که به قد پدربزرگ سن دارد پروانه نگاهم را در بند می کشد
تار عنکبوت !
اين عنکبوت ها خيلی تنهايند
من احساس می کنم اين تارها را برای اين گسترده اند که عشق را صيد کنند
و شايد هم اين تارها امتداد اشک عنکبوت هاست
چشم هايم تار می بيند
تار عنکبوت را تار ديدن خيلی جالب است
نگاهم را تکان می دهم
عنکبوت با نمی دانم چند پايی که دارد از سوراخ سرک می کشد بيرون
با چشم های درشتش تارهای در هم پيچيده اش را می کاود
باز غمگين می رود توی سوراخ
شايد داشته داستان می نوشته برای کسی !
عنکبوت ها با آن همه دست و پايشان کارشان برای نوشتن آسان است
باران میبارد بيرون مثل ستاره
قطره های باران که می خوردند زمين می گويند شالاپ
من زبانشان را می فهمم
شالاپ يعنی اوخ
طفلکی های حيوانکی ...
چترم خدابيامرز می گفت قطره های باران همه شان دخترند
شايد به خاطر اينکه عاشق شده بود بيچاره
يکبار يادم می آيد من و چترم با هم زير باران گريه کرديم
چه حالی دارد زير باران گريه کردن
خرتوخری می شود که نگو
همه چيز با هم قاطی می شود
اشک های شور من و قطره های شيرين باران و اشک های تلخ چتر
بعضی آدم ها از خنديدن, اشک توی چشمشان جمع می شود
من از گريه کردن خنده جمع می شود توی دهنم.
چقدر پر از حرفم من امروز
عمو جهانگیر می گفت آدم اول بايد فکر کند بعد حرف بزند
از آن روز هر وقت فکر می کنم که بعد حرف بزنم حرفم نمی آيد
همش فکر می کنم با خودم
يکی هم توی خودم هست که حرف می زند
نمی دانم که کی هست
ولی يکنفر هست که خيلی مثل خودم می ماند
جلوی آينه که می ايستم پشت سرم قايم می شود ناقلا
من چقدر دلم امشب ترانه می خواهد
چقدر غم گين بودن بد است ها
همه چی گين بودن بد است اصلا
آدم بغضش از دلش بالا می آيد
ولی خب رقصيدن ترانه می خواهد
مثل بوسه که لب می خواهد
باز گفتم بوسه ... دهنم طعم مورچه گرفت
بلند می شوم
دور خودم می چرخم
بگذار بچه سوسک ها به من بخندند
دوش حمام را عشق است که مرا به خود می خواند
همينطور می چرخم
شنيده بودم يک فرقه ای هستند که دور خودشان که می چرخند خدا را می بينند
آن موقع فکر می کردم چه خدای شيطانی است اين خدا
حالا دارم يک چيزهايی حس می کنم
حالا ديگر خودم نمی چرخم
همه می چرخند
عنکبوت و تارش , پنجره های باکره , آينه دودی , ديوارهای دراز
خدا کو پس؟
نمی آيی بیرون از پس اينها ؟
يک لحظه می خواهم بايستم
ولی نمی شود
ها ... يک چيزی ... يک چيزی
آ.... تند تر بايد بچرخم
صدای ترانه می آيد
ديم رام رارام , ديم رام را رام
چقدر خوب است
سرم به يک سو خم می شود و چشمانم بسته است
می رقصمو می رقصم
می چرخمو می چرخم
ديوانه ی ديوانه
مستانه ی مستانه
...
صورتم خيس است
خدا مثل باران می ماند
خدا مثل ... مثل ... مثل .... باران می بارد .
ياد باد آن که مرا ياد کند