درخت پير

 

 

درختي خشک و بي برگم

که برگهام رو زمين خفته

خزون و باد پاييزي

تمومه هستي مو برده

اگر هستيم همه رفته ولي يادت هنوز مونده بياد لحظه آخر چشام چشم انتظار مونده...

چه شبها که به ياد تو من از سرما گذر کردم همه شاخ و همه برگم نثار عشق تو کردم...

ولي افسوس که عشق تو

برام مثل يه رويا بود

تن سرد تبر اومد مصيبت از همون جا بود

تبر زد ضربه اي بر تو نمي ديد چشم خونبارم

تبر را من ندا دادم

مگر جنس تو از ما نيست؟

صدا زد اي درخت پير, منم روزي چو تو بودم

مخور غصه امروز و که فردا مثل من باشي

دريغا لحظه آخر صداي از تو نشنيدم

دلم مي خواست که مثل تو زمين را بوسه مي کردم

خدا داند که اين نوبت چه موقع مي رسد بر من

اميد من به آن روز است

خدا حافظ درخت من...