داشتم در دريای افکارم غوطه می خوردم بعد از ظهر

سرد بود آبش کمی

شنا هم بلد نبودم

خدا را شکر که عمقش زياد نبود

صدای در که آمد هم خيس بودم هم لخت

کسی داشت به در می کوبيد

باران می باريد بيرون

نگاه هراسيده ام افتاد به جسد بو گرفته چتر

از پنجره داد زدم:

- ها ؟

کلمات پيچ در پيچ خورده و نامفهوم در حنجره ام گير کرده باز

من حس می کنم در مغز هر آدمی جايی وجود دارد که احساساتش را تبديل به واژه می کند

اين جای مغز من مشکل دارد انگار

مثل گير کردن می ماند در گل چون خر

تازه خر که در گل می ماند عرعر می کند

من فقط گفتم : - ها ؟

خاک بر سرم

صدای کوبيده شده بر در قطع شد

صدايی وزيد بر من که :

- کسی در خانه نيست انگار ؟

صدا مثل نوازشی بود که بر سری کشيده می شود

من مثل يک تصور مبهم از تمام تنهايی ها گنگ بودم

- مهمان نمی خواهيد ؟

دست پاچه و کودکانه وار ( اين اصطلاحات مخصوص من است ) پريدم از پنجره

- چرا به خدا می خواهم خب .

مهمان خوب است ,

دستانم عجول تر از من چسبيد بر در

در قفل بود

گفتم :

- کليد نداری تو ؟

صدای خنده می آمد .

با سر کوبيدم به قفل .

کوبيدن خوب است , فقط کمی درد دارد

قفل ، زبانه در کامش کشيده و دهان باز نمی کرد !

- باز نمی کنيد ؟

سرم خيس بود از رنگ قرمز

گفتم:

- می شود من در بزنم , شما باز کنيد ؟

و کوبيدم به در مثل ديوانه ها

تق تق تق

صدای خنده می آمد

نه , می رفت

صدای خنده انگار دور میشد

بوی چتر مرده می آمد

و بوی باران خيس خورده

روی سينه ام چيزی تکان می خورد

نگاه کردم ديدم کليد پدر سوخته خودش را از گردنم دار زده

آخرين نفس هايش بود

کندمش از ريسمان

انداختمش در کام قفل

صدايی آمد قييژژ وار

در باز شد

سرم را مثل جوجه ای که از تخم سر بدر می کند از در بدر کردم

باران می باريد بيرون

آن دورها نقطه ای می خنديد ... شايد هم گريه می کرد !

کوچه چپ چپ نگاهم کرد

دير آمدن خيلی بد است

مثل زود مردن می ماند

در رابستم

بيرون باران می باريد و من

چترم مرده بود.