کبوتر , با آن پاهای پر اندود
 با کاکلی بر سر و طوقی بر گردنش
 اوج می گرفت و شاد از آزادی اش
 بالا و پایین می رفت در آسمان آبی
 صدای بر هم خوردن بالش  گوشنواز بود و آرام بخش :
 پرپرپرپر ... پرپرپرپر
 کبوتر , بی پروا و گستاخ
 در فرودی بی مهابا و شتابان
 با سر , محکم خورد به دیوار سیمانی
 تق ...
 تماشایش هم درد داشت
 اینکه در اوج آزادی و شادی ضربه ای بخورد به تنت
 ضربه هر چقدر کوچک , عمیق می شود و دردش هر چه قدر کم
 بزرگ می شود و کاری تر
 درک درد عمیقش , کار هیچ بیننده و شنونده ای نخواهد بود
 اینکه کسی می گوید :
 - می فهمم .
 شاید دروغی باشد مصلحتی و ناگزیر
 کبوتر با سینه نرمش , فرومی ریزد روی کف داغ آسفالت خیابان
 دو بالش باز و سرش تابیده به عقب
 سعی می کند بلند شود , چه تقلای بیهوده ای
 ما آدم ها , بعد ضربات اینچنین , که سر و تن روحمان را می کوبد به آسفالت داغ حقیقت های تلخ زندگیمان ,
 بلند شدنمان افسانه ای بیش نیست ,
 چه رسد به کبوتر طوقی دل نازک شکسته بال ...
 قطره های سرخ و درشت خون , بر پیشانی کوچک و سفید کبوتر
 به شکفتن گل سرخی می مانست در میان سپیدی برف
 چشمانش دو دو می زد
 بالهایش را تاباند و نیمه کاره ایستاد
 گردنش تا خورد به عقب
 انگار داشت دعا میکرد یا آسمان را به کمک می خواند
 عقب عقب رفت
 قطره ای سرخ , داغ تر از تمام داغی های آسفالت کف خیابان چکید روی زمین
 تالاپ ....
 به گمانم استخوان های کوچک و نازک گردنش , شکسته بودند
 پر از بغض و تسلیم , پر از علامت سئوال
 آسمان هر چقدر که بزرگ هم باشد , باز دیواری هست که بکوباندت به حقیقت تسلیم
 آسمان رویای آدم ها , دیوار ندارد
 اما , لحظه ای که قطره خونی داغ و سرخ , می چکد به روی گونه ها
 تازه می فهمد که از رویا تا واقعیت , دیوار سیمانی سیاهی بیشتر فاصله نیست
 گردنت می شکند و قلبت و الماس یکدست هستی ات , همه با هم
 و دانه دانه می چکد , زلال و گرم به روی گونه هایی که زمانی بوسه گاه رویاهایت بود
 کبوتر تسلیم آغوش خیابان می شود
 لحظه ای قبل از بستن پلک هایش , تصویر خودش را می بیند بر فراز بی کران آسمان
 شاد و بی پروا و آزاد
 چه می شد اگر دیوار سیاه سیمانی , آرزوهای نافرجامش را به سقوطی همیشگی مبدل نمی ساخت ؟
 زندگی همین است
 چه برای من و تو , چه برای کبوتر طوقی
 تکان های خفیف اندام سفید کبوتر , نشان از دل کندن سختش از تمام داشته هایش می دهد
 عشقش , لانه اش , دانه های روی پشت بام و حوض کوچک خانه قدیمی
 از پرواز تا سقوط همین قدر راه بود که کبوتر رفته بود
 ساده و سخت
 گربه ای سیاه از جوی آب می خزد بیرون
 چشم هایش بدون هیچ جستجویی اندام سفید کبوتر را نشانه می کند
 دو قدم نیم خیز و آهسته با سری پایین
 و بعد قدم های تند و مملو از شهوت گرسنگی
 همیشه اینطور شروع می شود
 خسته و نحیف و نومید افتاده ای که کسی از در می آید
 با لبخندی و واژه هایی عطر آلود
 تو شکسته ای از رسیدن به بن بست آرزوهایت
 و او خوب می فهمد که طعمه ای لذیذ تر از تو برایش پیدا نمی شود
 با اشاره ای کارت تمام است , و هستی ات و هر آنچیزی که داشتی و نداشتی
 کبوتر چند بار در نهایت نومیدی بالهایش را می زند به هم
 گربه , می جهد و در آنی , گردن شکسته و باریک کبوتر , میان دندانهای تیزش جا خوش می کند
 تمام می شود
 گربه با طعمه امروزش می رود به تاریک ترین زیر پل های جوی های متعفن ,
 و چند پر سفید به جای می ماند و چند قطره خون خشک
 ساعتی بعد هم هیچ ...
 هیچ هم بر جای نمی ماند
 کدام مقصرند ؟
 کبوتری که پرواز می کند در آسمان زنده بودنش ؟
 یا دیوار سیاهی که رشد کرده از سنگریزه های حقیقت های تلخ فراموش شده ؟
 و یا گربه ای که شهوت گرسنگی چشمان عطوفتش را کور کرده است ؟
 به راستی که هیچکدامشان
 زندگی , ترکیبی از زشتی ها و زیبایی هاست
 که هیچکدامشان دینی به گردن هم نخواهند داشت
 ...